دفتریادداشت

خرید بک لینک
دلم میخواد وسط تابستان بودم تابستانی داغ، وسط یک مزرعه بودم، گندم زار یا مزرعه آفتابگردان، دلم می خواد توی گندمزار قدم بزنم و دامنم پر بشه از ساقه های ریز و طلایی گندم ها، دلم می خواد یک دسته خوشه گندم بچینم برای کوزهای که در انباری خاک می خورد، دلم می خواد کوزه رو از انباری و خاک و خل رها کنم توش خوشه گندم بزارم و تماشاش کنم. شایدم بخوام برم وسط مزرعه آفتابگردان و اینبار باید سرمو به سمت آفتاب بالا بگیرم تا از وسط برگهای درشت گل های آفتاب گردان نور خورشید بزنه به صورتم و برگهای خشک و خشن این گلهای لطیف بر سر و صورتم خط و خش بیندازند و بهم بگن که گل بی خار اصلا نیست. دلم می خواد از گلهای ریز آفتابگردان هم بچینم و بوشون کنم و بعد باران عطسه ها بیاید و از این خیال وسط سرمای زمستون بیام بیرون. دلم می خواد برم...... دفتریادداشت...

ما را در سایت دفتریادداشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 14:35

آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است ؛
هر گلوله دونفر را از پا درمیاورد
سرباز و دختری که در میان قلبش بود …

من نوشت: شاعر عزیز خوش سرودهای اما گلوله ها نامردند یک گلوله یک خانواده را از پای درمی آورد. یک گلوله دل مردمان را به درد می آورد.

دفتریادداشت...

ما را در سایت دفتریادداشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 14:35

نادعلی به دعوت دایی اش و ارباب آلاجاقی با همراهی قدیر راهی قلعه چمن شده و از دلیل دعوت آنها هیچ نمی داند اما قدیر حدسهایی می زند و به نادعلی هشدارهایی می دهد. دلسوزیهای قدیر بی طمع نیست او می خواهد مباشر نادعلی شود. نادعلی در خانه ی بندار با تله ای از طرف دایی و آلاجاقی روبه رو می شود ولی به سادگی دم به تله نمی دهد و زمان می خواهد تا فکر کند. در راه بازگشت نادعلی از قدیر راهنمایی می خواهد و قدیر دوباره او را از قبول کردن خواسته ی آلاجاقی و بندار منع می کند.مارال باردار است و خانواده کلمیشی بعد از نوروز مهیای کوچ به ییلاق کلیدر می شوند. پدر خانواده، خان عمو و گل محمد را به باد سرزنش گرفته و آدمکشی آنها را محکوم می کند. همان روز خبری به محله ی آنها می رسد که امنیه ها به دنبال همکاران گمشده ی خود می آیند. قبل از رسیدن امنیه ها گل محمد و خان عمو اسبهای امنیه ها را برداشته و به بیابان می زنند. پشت سر آنها موسی پسر عمومندلو و ستار پینه دوز به چادر کلمیشی ها می رسند. در همین حین امنیه ها هم سر می رسند و سراغ همکاران مفقود خود و گل محمد را می گیرند. نام و نشان اسبها و امنیه ها را می دهند و این بار هم کسی گردن نمی گیرد و آنها را دست خالی راهی می کنند. در ادامه موسی و پینه دوز سمت کلبه ی پدرش راه می افتند از دور دو اسب به نشان اسبهای امنیه های مفقود می بینند و بعد گل محمد و خان عمو را هم آنجا می یابند شب چارشنبه سوری بود آتش می افروزند و عمو مندلو دور از چشم همه استخوان های نیم سوزی را که از چاه های ذغالش پیدا کرده بود را به گل محمد نشان می دهد.یک روز مانده به عید نوروز شیدا به قلعه چمن می رسد فردای آنروز اهالی به حمام آخر سال می روند و بعد از آن قرار است بندار شتری را کارد بزند و به ا دفتریادداشت...

ما را در سایت دفتریادداشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 14:35

صفحه بندی